jump to navigation

الفاظ رکیک مارس 10, 2010

Posted by Ali Shams in ايران, حكومت و سياست گذاري, دين،‌ فرهنگ و جامعه.
add a comment

نقل مستقیم از خبر بی‌بی‌سی:

آقای لاریجانی روز سه شنبه 18 اسفند در صحن مجلس دولت آمریکا را “زبون”، “فرصت طلب”، “آدم کش”، “عربده کش” و “اوباش” توصیف کرد و واشنگتن را متهم کرد از “الفاظ رکیک” استفاده می کند.

لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از …

کاف مثل کلهر، مثل کثافت… فوریه 28, 2010

Posted by Ali Shams in 2435884.
add a comment

نقل مستقیم از خبر بی‌بی‌سی فارسی:

آقای کلهر ادامه داد: ” به معنای اسم ندا آقاسلطان توجه کنید. ترجمه اسمش به انگلیسی می‌شود فریاد آقای شاه. یعنی این مملکت با سابقه ۳۰ سال جمهوری به جایی نرسید و باید آقای رضا پهلوی برگردد.”

به گفته آقای کلهر “آنها” نمی دانستند که لفظ سلطان بارمعنایی خود را پس از دوره قاجاریه از دست داده و از آن تنها برای نامگذاری زن ها استفاده می شود.

او درباره کشته شدن خانم آقا سلطان گفت: ” ندا آقاسلطان دختر ساده ای بود و نمی دانست بعد از فیلمی که بازی می کند و در آن خودش را به مردن می زند در آمبولانس واقعاً کشته می‌شود. آن هم به دست همین آقای پزشک؛‌ فراری به انگلیس.”

چقدر وقاحت می شود در شکم یک خرس انبار کرد؟

شعر با شعر: نیما٫الیزابت و ریوز فوریه 19, 2010

Posted by Ali Shams in 2435884.
Tags:
1 comment so far

نیما یوشیج — ری‌را

ری را… صدا می آید امشب
از پشت کاچ که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی ست که می خواند…

Nima Yushij

Nima Yushij

اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین
ز اندوههای من سنگین تر
و
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب می بینم.

ری را… ری را…
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا
-او نیست با خودش
او رفته با صدایش- اما
خواندن نمی تواند.

Elizabeth Alexander: Ars Poetry #100

Elizabeth Alexander

Elizabeth Alexander

Poetry, I tell my students,
is idiosyncratic. Poetry

is where we are ourselves
(though Sterling Brown said

“Every ‘I’ is a dramatic ‘I’”),
digging in the clam flats

for the shell that snaps,
emptying the proverbial pocketbook.

Poetry is what you find
in the dirt in the corner,

overhear on the bus, God
in the details, the only way

to get from here to there.
Poetry (and now my voice is rising)

is not all love, love, love,
and I’m sorry the dog died.

Poetry (here I hear myself loudest)
is the human voice,

and are we not of interest to each other?

—update Feb 19th 2010—

Rives: Mockingbird

3M و فشار کار در کارنگی ملون نوامبر 4, 2009

Posted by Ali Shams in 2435884.
Tags:
add a comment

مشغول تهیه یک گزارش ده صفحه ای برای در تاریخ تحقیق و توسعه دکتر هانشل هستم. کلاس درس دیوید هاونشل یکی از بهترین تجربیات آکادمیکی است که تا به حال داشته ام که باید مفصلا در موردش بنویسم. فعلا باید تا هفته ی آینده یک گزارش ده صفحه ای در مورد شرکت تری ام تهیه کنم. این اولین باری است که باید اینطور در مورد یک موضوع کیفی مطلب بنویسم و کار کمی کند پیش می رود. فشار کار هم که یک موضوع همیشگی در کارنگی ملون است. اساسا فرصت برای هیچ کاری جز کار باقی نمی ماند.

تظاهرات سیزده آبان، جشن هالووین نوامبر 2, 2009

Posted by Ali Shams in 2435884.
add a comment

توی خانه های تاریک پیتزبورگ صدای بلند موسیقی بلند است. موسیقی ای که به گوش من بیشتر به صدای سایش آهن پاره به هم می ماند. دخترهای و پسرهای رنگ به رنگ از کنارم رد می شوند، هر کدامشان به رنگی و به صورتی. دخترها معمولا لباسهای باز می پوشند و یک دمی شاخی چیزی بهش وصل می کنند و می شوند گربه یا پلنگ یا اسب و پسرها هم شبیه شخصیت های ترسناک فیلمها هستند. همه شاد و خوش و خنده زنان هستند و می رقصند و می خندند. گاهی به صحبتها گوش می دهم. پسرها که با هم حرف می زنند بیشتر حرف این است که کدام دختر با چه کسی به خانه می رود. صحبتها میان دختر و پسرها انقدر بی ربط و بی معنی است که حوصله ی شنیدنش را هم ندارم.

گوشه ای به دیوار تکیه می دهم. مطمُنم که الان ایران دوستانم در دانشگاه  دارند شعار می دهند. دلم طاقت نمی آورد. حوصله ی هیچ چیز را ندارم. تلخ شده ام و سرد. دختری که خودش را شبیه دلقک درست کرده و کلاه گیس فرفری صورتی به سر دارد از روبرویم رد می شود. اسمش را می پرسم. آوینیا. یونانی است. بهش می گویم اسمش خیلی خوش اهنگ است و دستش را می بوسم. می گویم باید بروم دیر شده. بغلم می کند و می گوید همیشه در قلبش جا دارم. کتم را بر می دارم و تا خانه قدم می زنم. به همه می گویم هنوز ناراحت پدر بزرگم هستم.

رنگ خدا و فیلم سازهای ایرانی اکتبر 30, 2009

Posted by Ali Shams in دين،‌ فرهنگ و جامعه.
Tags: , , ,
1 comment so far

امروز انجمن دانشجویان ایرانی کارنگی ملون و پلنگهای ایرانی دانشگاه پیتزبورگ برنامه پخش فیلم داشتند و فیلم «رنگ خدا»ی مجید مجیدی را نشان دادند. درست یادم نمانده چند سال پیش این فیلم را دیده بودم. شاید ده سال پیش بود. آنقدر گذشته بود که پاک یادم رفته بود فیلم. از ساخت «رنگ خدا» هجده سال می گذرد و فیلم هنوز تیز و برنده در جان آدم نفوذ می کند.

مجیدی استاد بازی گرفتن از آدمهای معمولی است. بارها  شنیده ام که بازیگرهای کودک را آزار روانی می دهد یا دروغ سر هم می کند که گریه کنند… با اینکه این کارش از ارزش هنری کار کم می کند‌ (بعضی ممکن است با این نظر موافق نباشند).

کسی می داند چرا در این دوران قحط الرجال که هیچ چیز در ایران به حد کمال نمی رسد یک گروه کارگردان در ایران رشد کرده اند و کار میکنند؟ کسی می داند چه چیز باعث رشد این گروه شده؟

رمز و رازهای پیتزبورگ و شروعی دوباره اکتبر 29, 2009

Posted by Ali Shams in 2435884.
Tags:
add a comment

مدتی است که این وبلاگ را به روز نکرده ام و چیزی ننوشته ام. در این روزهای زیادی که گذشت زیاد اتفاقها گذشته و من تاثیر عمیقی از این اتفاق‌ها در درونم و در شیوه ی اندیشه ام نسبت به دنیای بیرون احساس می‌کنم. به همین دلیل تصمیم گرفته ام جدی تر و شاید متفاوت تر شروع به نوشتن کنم.

نوشتن در وبلاگ٬ یک گفتگوی متقابل میان نویسنده و خوانندگان است فرایندی است دو طرفه. امیدوارم در این فرصت از شما زیاد بیاموزم.

مطالب قدیمی وبلاگ را کم کم حذف می کنم و به صورت یک یا چند فایل پی دی اف نگه می دارم و شاید حتی برای دسترس شما قرار دهم. از آنجا که می‌خواهم نوع دیگری از نوشتن را آغاز کنم شاید وجود آن نوشته ها چندان چیزی به مکالمه ما اضافه نکند.

در این پست حرفی از رمز و رازهای پیتزبورگ نزدم. این باشد برای نوشته ی فردا

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.