3M و فشار کار در کارنگی ملون نوامبر 4, 2009
Posted by Ali Shams in 2435884.Tags: کارنگی ملون
add a comment
مشغول تهیه یک گزارش ده صفحه ای برای در تاریخ تحقیق و توسعه دکتر هانشل هستم. کلاس درس دیوید هاونشل یکی از بهترین تجربیات آکادمیکی است که تا به حال داشته ام که باید مفصلا در موردش بنویسم. فعلا باید تا هفته ی آینده یک گزارش ده صفحه ای در مورد شرکت تری ام تهیه کنم. این اولین باری است که باید اینطور در مورد یک موضوع کیفی مطلب بنویسم و کار کمی کند پیش می رود. فشار کار هم که یک موضوع همیشگی در کارنگی ملون است. اساسا فرصت برای هیچ کاری جز کار باقی نمی ماند.
تظاهرات سیزده آبان، جشن هالووین نوامبر 2, 2009
Posted by Ali Shams in 2435884.add a comment
توی خانه های تاریک پیتزبورگ صدای بلند موسیقی بلند است. موسیقی ای که به گوش من بیشتر به صدای سایش آهن پاره به هم می ماند. دخترهای و پسرهای رنگ به رنگ از کنارم رد می شوند، هر کدامشان به رنگی و به صورتی. دخترها معمولا لباسهای باز می پوشند و یک دمی شاخی چیزی بهش وصل می کنند و می شوند گربه یا پلنگ یا اسب و پسرها هم شبیه شخصیت های ترسناک فیلمها هستند. همه شاد و خوش و خنده زنان هستند و می رقصند و می خندند. گاهی به صحبتها گوش می دهم. پسرها که با هم حرف می زنند بیشتر حرف این است که کدام دختر با چه کسی به خانه می رود. صحبتها میان دختر و پسرها انقدر بی ربط و بی معنی است که حوصله ی شنیدنش را هم ندارم.
گوشه ای به دیوار تکیه می دهم. مطمُنم که الان ایران دوستانم در دانشگاه دارند شعار می دهند. دلم طاقت نمی آورد. حوصله ی هیچ چیز را ندارم. تلخ شده ام و سرد. دختری که خودش را شبیه دلقک درست کرده و کلاه گیس فرفری صورتی به سر دارد از روبرویم رد می شود. اسمش را می پرسم. آوینیا. یونانی است. بهش می گویم اسمش خیلی خوش اهنگ است و دستش را می بوسم. می گویم باید بروم دیر شده. بغلم می کند و می گوید همیشه در قلبش جا دارم. کتم را بر می دارم و تا خانه قدم می زنم. به همه می گویم هنوز ناراحت پدر بزرگم هستم.
رنگ خدا و فیلم سازهای ایرانی اکتبر 30, 2009
Posted by Ali Shams in دين، فرهنگ و جامعه.Tags: فیلم, مجید مجیدی, کارگردان, ایران
add a comment
امروز انجمن دانشجویان ایرانی کارنگی ملون و پلنگهای ایرانی دانشگاه پیتزبورگ برنامه پخش فیلم داشتند و فیلم «رنگ خدا»ی مجید مجیدی را نشان دادند. درست یادم نمانده چند سال پیش این فیلم را دیده بودم. شاید ده سال پیش بود. آنقدر گذشته بود که پاک یادم رفته بود فیلم. از ساخت «رنگ خدا» هجده سال می گذرد و فیلم هنوز تیز و برنده در جان آدم نفوذ می کند.
مجیدی استاد بازی گرفتن از آدمهای معمولی است. بارها شنیده ام که بازیگرهای کودک را آزار روانی می دهد یا دروغ سر هم می کند که گریه کنند… با اینکه این کارش از ارزش هنری کار کم می کند (بعضی ممکن است با این نظر موافق نباشند).
کسی می داند چرا در این دوران قحط الرجال که هیچ چیز در ایران به حد کمال نمی رسد یک گروه کارگردان در ایران رشد کرده اند و کار میکنند؟ کسی می داند چه چیز باعث رشد این گروه شده؟
رمز و رازهای پیتزبورگ و شروعی دوباره اکتبر 29, 2009
Posted by Ali Shams in 2435884.Tags: پیتزبورگ
add a comment
مدتی است که این وبلاگ را به روز نکرده ام و چیزی ننوشته ام. در این روزهای زیادی که گذشت زیاد اتفاقها گذشته و من تاثیر عمیقی از این اتفاقها در درونم و در شیوه ی اندیشه ام نسبت به دنیای بیرون احساس میکنم. به همین دلیل تصمیم گرفته ام جدی تر و شاید متفاوت تر شروع به نوشتن کنم.
نوشتن در وبلاگ٬ یک گفتگوی متقابل میان نویسنده و خوانندگان است فرایندی است دو طرفه. امیدوارم در این فرصت از شما زیاد بیاموزم.
مطالب قدیمی وبلاگ را کم کم حذف می کنم و به صورت یک یا چند فایل پی دی اف نگه می دارم و شاید حتی برای دسترس شما قرار دهم. از آنجا که میخواهم نوع دیگری از نوشتن را آغاز کنم شاید وجود آن نوشته ها چندان چیزی به مکالمه ما اضافه نکند.
در این پست حرفی از رمز و رازهای پیتزبورگ نزدم. این باشد برای نوشته ی فردا
پدربزرگ رفت آگوست 30, 2009
Posted by Ali Shams in يادداشتهاي شخصي.2 comments
پدربزرگ چهار روز پیش رفت و به من دیروز گفتند. پیرمرد رفت. دلم برایش تنگ میشود.
خودمانی مارس 15, 2009
Posted by Ali Shams in 2435884.Tags: لیسبون, پرتقال, خودمانی, زندگی
1 comment so far
امروز را هم که بشمارم دقیقا ۱۸۶ روز از ورود من به لیسبون و آشنایی با دنیای بزرگ می گذرد. جای تاسف دارد که جوانان ایرانی فرصت خوبی برای خروج از کشور و آشنایی با دنیای مدرن ندارند. امروز یک شنبه است و من باید کار کنم برای امتحانی که فردا دارم. در دفتر کارم در آی اس تی نشستهام و آرام مشغول خواندن هستم.
در این ۱۸۶ روز چیزهای زیادی یاد گرفتهام و خیلی تغییر کرده ام. احساس میکنم بزرگتر، آرامتر و منطقیتر شدهام. تجربهی زندگی در پرتقال بدون شک یکی از بزرگترین شانسهایی بوده که در زندگی داشتهام. زندگی در کشوری که هیچ اطلاعی از زبانش نداشته باشی خیلی جذاب و پر ماجراست. هر لحظه یک اتفاق جدید است…
روزها و شبهای لیسبون مارس 5, 2009
Posted by Ali Shams in 2435884.Tags: لیسبون, یادداشت, شخصی
add a comment
لیسبون زیباست! شهر روی هفت بلندی بنا شده و میان این بلندیها درههایی کوچک از بلندیها می شود ایستاد و درهها را دید و در درهها میشود ایستاد و بلندیها را تجربه کرد. لیسبون آرام است! هیچ جای شهر آنقدر خطرناک نیست که نشود نیمه شبها درش قدم زد. شهری است زنده و آرام… دوستش دارم!