jump to navigation

آوریل 4, 2002

Posted by Ali Shams in عهد عتيق.
trackback

از خانه که آمدم بيرون فکر کردم شهر بعد از آنهمه بارندگی بايد خيلی تر و تازه شده باشد. با اينکه هوا سرد بود فقط يه T-shirt پوشيدم. می خواستم نرمی هوا به تنم بخورد. از ديشب هنوز کمی دلم گرفته بود. راستش انتظارم از او خيلی بيشتر بود!

آنقدر سريع اتّفاق افتاد که شوکه شده بودم. چند وقت پيش بهش گفتم آدم خيلی خوبيه. جواب داد که اشتباه بلکه اون فرشتس! خيلی حالت گرفته ميشه وقتی یک فرشته اينطوری می ذاره تو کاست! فکر نکنم به اين زوديها دوباره اين قدر احمق بشم!

ساختمان ها شايد تميز و تر و تازه شده بودند ولی شهر شهر ارواح بود. دانشگاه رو که ديگر نگو! آنقدر ساکت بود که داشتم ديوانه می شدم. از بچه ها فقط عليرضا بود. احسان بعدش آمد و آخر سر هم شهرزاد. از شبکه قطع بوديم. واقعاً احساس بدی بود. حس می کردم توی يک سياه چال زندانی ام کرده اند. سعی کردم با جک گفتن و مسخره بازی کاری کنم افسردگی هايم مرا يادشان برود. فکر کنم کمی در مورد جک ها زياده روی کردم. شايد کمی بی ادب شدم؟!

بازهم ناهار علی آقا!!! روزهای اول دانشگاه يادم هست چقدر دوست داشتم یه آشپزی ياد بگيرم و از اينجور چيزها… ولی حيف… که اول نخ کش شدم حالا هم که نخ نما!!! ناهار همه اش به بحث های جور وا جور شهرزاد گذشت! کمی از دعوا های اخير وبلاگ نويس ها گفت. سعی کردم ساکت بمانم ولی نشد. در اين مسئله نظرم نسبت به باقی فارسها خيلی راديکال است. می ترسم حرف بزنم طردم کنند! راستی دقت کرده ايد حجم لغات Taboo در فارسی چقدر زياد است. فارسها مرتب توی حرف زدن خودشان را سانسور می کنند.

عصر برگشتم خانه. باقی وقت هم توی خيابان دنبال سرپناه می گشتم.

… راستی هنوز نتوانسته ای ببخشيم؟

دیدگاه‌ها»

No comments yet — be the first.