jump to navigation

هذیانهای شخصی 1 آوریل 19, 2008

Posted by Ali Shams in يادداشت‌هاي شخصي.
trackback

این روزها خانه، موسیقی و کتاب خواندن تمام وقتم را پر می کنند. دیگر حتی طبیعت بکر ایران و سنگ های کوههایش هم دلخوشی دراز مدتی ندارند برایم. چند وقتی هست که هیچ چیز اینجا خوشحالم نمی کند. چند وقتی هست که شبها سعدی هم نمی توانم بخوانم. چند وقتی هست که فقط دوست دارم بروم یک جای دیگر. جایی که آنجا من، من نباشم.

شاید یک سالی باشد که به هیچ کجای تهران سر نزده ام. به جز موزه هنرهای معاصر که آن هم چون همین کنار خانه است و رسیدن بهش راحت. از خیابانهای تهران فراری ام. از ترافیک دیوانه کننده و راننده هایی که انگار یادشان رفته پدال ترمز کجاست… از مردم و قیافه هاشان که پشت یک نقاب قایم شده. اصلاً نمی شود به هیچ کس لبخند زد. از گشت های ارشاد هم فراری ام. اصلاً نمی توانم توی خیابانی قدم بزنم که کنار پیاده رو اش دارند چند آدم بیگناه را بی هیچ جرمی تفتیش عقاید می کنند.

هیچ وقت فکر نکرده ام و نمی کنم که بیرون اینجا بهشت است. گو اینکه خیلی از اینجا بهتر است ولی من نمی روم که به بهشت برسم. نه! من مثل خیلی ها نیستم که پی زندگی خوب یا خانه چند متر بزرگتر باشم یا بخواهم مدام پول روی پول جمع کنم. گوشت و خون من وصل است به اینجا. من مثل خیلی ها نیستم که تا رفتند یادشان رفت که اینجایی بودند.

ولی باید رفت. ایران امروز جای خوبی برای زندگی نیست و برای رشد کردن جای خیلی خیلی بدی است. مردم ایران چه گناهی دارند که باید اینگونه قربانی شوند؟

دیدگاه‌ها»

1. hisitech - آوریل 19, 2008

:-<
:(

2. مانیا - آوریل 20, 2008

و ما اصلن یادمان رفته که رشد کردن هم جزوی از زندگی مان می توانست باشد

3. Mohammad - آوریل 20, 2008

مردم ایران توسط کی قربانی میشوند؟توسط یک سری مردم دیگر ایران؟همان مردمی که نقاب به صورت زده اند؟آنهایی که نمیدانند ماشین ترمز هم دارد؟یا آنهایی که دارند تفتیش عقاید می کنند؟ یا آنهایی که تفتیش عقاید می شوند؟ یا من یا تو …. آیا ما جزو این مردم نیستیم؟آن مفتش عقاید روزی با پدران ما پشت یک میز درس نخوانده؟فکر نمیکنی ما داریم خودکشی می کنیم و فقط ادای قربانی ها را در می آوریم؟

4. Ali Shams - آوریل 20, 2008

سلام. من علی شمس هستم. نویسنده این وبلاگ. چند پاسخ به نظرات شما:

@ مانیا:

حرف تو درست است ولی منظور من این بود که اینجا جای خوبی برای رشد کردن نیست. اینجا جای خوبی برای زندگی کردن هم نیست….
با اینهمه باید تلاش کرد که نهایت استفاده از زندگی برد… باید همینجا هم خوشحال بود.. آنچه می خواستم عرض کنم این بود.

@ هیسیتک:

فدات شم!

@ محمد:

حرف خیلی جالبی زدی.

اگر ما را «ما» بدانی بله حرف تو درست است. به عنوان یک ملّت ما خودمان مقصر این وضع هستیم به نظر من. ولی اگر به سطح افراد به موضوع نگاه کنی هر کسی هم قربانی است و هم قربانی کننده (قصاب یا قاتل). نوعی واکنش زنجیروار در تجاوز به حقوق یکدیگر

5. پرنیان - آوریل 24, 2008

سلام
شاید شایدا نگفتم حتماً!
شاید اگه طبیعت به دادت نمیرسه کویر بتونه برات کاری بکنه

اینجا همینه که هست
بدتر هم میشه که بهتر نمیشه

دعوتت میکنم بیایی این طرفا
واقعاً عوض میشی
قولت میدم مردم شهر ما وایسن وسط خیابون قاه قاه بخندن.
باور نمیکنی؟
خب بیا خودت ببین دیگه.
کویر خور و اطرافش محشره به خدا

(منو ببین اومدم تو چه مطلبی چه نظر بی ربطی دادم!!!)

6. tigersware - آوریل 25, 2008

خيلي خوب مي نويسي , حتما ادامه بده , من وبلاگ نویسی رو رها کردم و الان پشیمونم .