jump to navigation

یک شعر و یک قول به خودم آوریل 20, 2008

Posted by Ali Shams in حكومت و سياست گذاري, يادداشت‌هاي شخصي.
trackback
در راست، مردی ایستاده. نشانی بر سر دست گرفته و گروهی را به دنبال خود می کشد.

در چپ، مردی ایستاده. با اشاره دست گروه اول را نشان می دهد و گروهی دیگر از پیشش حرکت می کنند.

دو گروه، مشت ها گره و چهره ها دژم کرده مقابل هم صف کشیده اند. پتک ها و دندانشان را به هم نشان می دهند.

میانه ی دو گروه، درست وسط میدان نبرد، دهکده ایست که انگور تاکستان هایش سالهاست زیر ضربه پوتین له می شود.

دو مرد، امّا، پوزخندی کریه بر لب دارند. ایشان، هر دو، استاد قواعد بازی هستند.

پی نوشت: گوش دادن به اخبار ایران دیگر سخت تر از آن است که بتوانم تحمل کنم. به خودم قول داده ام تا مدتی فراموش کنم که دور و برم چه می گذرد. سعی می کنم چشم هایم را ببندم و کمی آسوده تر زندگی کنم.

دیدگاه‌ها»

1. کمال - آوریل 21, 2008

درک می کنم چه حسی داری، حس عجیبی نیست. تو همه ی جوونهای این مملکت دیده میشه

2. M.A - آوریل 21, 2008

salam
be nazare man behtare donbale in chiza narin va aslan be in chiza fek nakonid chona vaghan adam ra divone mikone va ta marze joonoon mikeshone. albate chizi az oonha kam nemishe va aslan ham narahat nemisham faghat…………….
be nazare man behtar dige be karashon fek nakonid chon …….
dige khodetooon baghiyasha midonid.

3. Mohammad - آوریل 22, 2008

من هم مدتی تو همین فکر بودم و همین کارو کردم ولی یه کم که گذشت به احساس پوچی عجیبی رسیدم.شاید فکر کنید دارم شعار میدم ولی من معتقدم این وظیفه منه که نسبت به دور و برم حساس باشم حتی اگه دیگران نفهمند.