jump to navigation

علی کجا غیبش زده بود و این مدت چه کار می‌کرد؟ می 30, 2008

Posted by Ali Shams in مشاهدات پراكنده, يادداشت‌هاي شخصي.
Tags: , , , ,
1 comment so far

بیشتر مشغول نوشتن پایان نامه هستم و سرم به چندتا مقاله‌ای گرم شده که قبل از رفتن می‌خوام آماده چاپ بشن. امانتی‌ها رو پس می‌دم و کارهای ناتموم رو تموم می‌کنم…

مشاهدات پراکنده این چند وقت عبارتند از:

1. این هفته بعد از تمام شدن این کتاب مشغول خواندن River Out of Eden (به فارسی رودخانه‌ای به بیرون از بهشت) نوشته Richard Dawkins (به فارسی داکینز) هستم. کتاب مثل باقی نوشته‌های داکینز فوق العاده است و توضیحاتی آسان فهم بر تئوری تکامل داروین ارائه می‌کند. [در سایت gigapedia.com ثبت‌نام کنید تا تمامش را دانلود کنید. یکی از بهترین مراجع دانلود کتاب الکترونیکی غیرقانونی. مخصوص فرهنگ دوستانی که در برهوت فرهنگ زندگی می‌کنند.]

2. مشاهده می‌شود که ایرانی‌ها بیشتر توی توییتر،فرندفید،وبلاگ و کلّا اینترنت وقت تلف می کنند تا کار مفید. توییتر کاربردهای جالب زیادی داره. مثلاً صفحه مریخ‌نشین عقاب. مریخ نشین یک ماه پیش روی قطب شمال مریخ فرود آمده و این صفحه لحظه به لحظه وضعیتش رو به دنیا گزارش میده. تازه می‌تونید در مورد پروژه سئوال بپرسید و جواب بگیرید؟ با حال نیست؟ [ضمناً صفحه توییتر من هم اینجاست اگر خواستید می‌تونید مرا دنبال کنید.]

3. سایت Palabea.net یک شبکه اجتماعی برای آموزش و آموختن زبان. به یک زبان تسلط دارید و می‌خواهید یک زبان یاد بگیرید. یک ابزار گفتگوی خوب هم وجود داره که امکان گفتگوی تصویری رو در اختیار می‌گذاره.

4. در هفته‌ای که گذشت از اصلاح‌طلب‌ها بیشتر متنفر شدم. دوستان از دکتر عارف نقل کرده‌اند که ایشون در مورد انجمن اسلامی شریف چنین گفته اند: «…اصلاً عکس شاملو نباید توی جایی به نام انجمن اسلامی به دیوار باشه». (توضیح آنکه در اتاق انجمن اسلامی دانشگاه شریف تصویر احمد شاملو  به دیوار آویخته شده و توضیح آنکه آقای عارف احتمالاً کاندیدای اصلاح‌طلب باشد.) راستی شما به همچین آدمی رای می‌دهید؟ اصلاح طلب‌ها باعث می‌شن گاهی (فقط برای یک لحظه) از احمدی‌نژاد خوشم بیاد.

بعد از تحریر: توضیح آنکه انجمن اسلامی دانشگاه شریف چندان انجمن محترمی نیست. به استثنای عده کمی، بیشترشان صبح که دانشگاه می‌آیند دهانشان بوی الکل می‌دهد. آدم‌های نفهم و گنده و نتراشیده به خصوص در سال‌های اخیر آنجا زیاد شده‌اند. آدم‌هایی که یک سیگار گوشه لبشان است و امروز عاشق این دختر هستند و فردا عاشق آن یکی. اگر آقای عارف می‌خواست می‌توانست به این بهانه‌ها مشروعیت انجمن اسلامی را زیر سئوال ببرد ولی ایشان باید بدانند زبان فارسی به شاملو وامدار است. کنار گذاشتن شاملو یعنی خیانت به زبان فارسی و آن یعنی خیانت به یکی از اصلی‌ترین داشته‌های مردم ایران

5. در دو هفته‌ای که گذشت اولین فمینیستی رو دیدم که ازش خیلی خوشم اومد. جالب آنکه این فمینیست عزیز زن هم نبود. خیلی خوبه که بعضی‌ها فرق بین نق زدن و مبارزه مدنی رو متوجه بشه. (توضیح آنکه علی‌ معمولاً از فمینیست‌ها خوشش نمیاد چون معمولاً ضد مرد بودن رو با تلاش برای به دست آوردن حقوق مدنی اشتباه می‌گیرند.)

6. در پایان اینکه نرم افزار Qnext احتمال داره باعث بشه Gaim‌ رو کنار بگذارم.

ایرانیان بیایید بهتر زندگی کنیم می 16, 2008

Posted by Ali Shams in مدیریت زمان و توجه, يادداشت‌هاي شخصي.
5 comments

من از حدود یک سال پیش به مدیریت زمان و این‌که چه طور می‌شود حجم افزاینده کار -که همیشه دست به گردن آدم است و هیچ‌وقت هم کم نمی‌شود- را بدون آنکه فیوزهای کله آدم بسوزد مدیریت کرد علاقه‌مند شدم و از آن زمان تقریباً هر مطلب، مقاله یا کتابی را که در این موضوع نوشته شده است را اگر کامل نخوانده‌ام لااقل ورقی زده ام. حدود یک سال پیش هم موضوع جدیدی به عنوان “اقتصاد توجه” کشف کردم که حوزه‌ای بین رشته‌ای بود و در شاخه‌های علوم رفتاری‌اش به مدیریت زمان ارتباط پیدا می‌کرد.

خیلی وقت بود که فکر می کردم یک وبلاگ در مورد مدیریت زمان ( و بهتر بگویم مدیریت توجه) راه‌اندازی کنم ولی وقتی به وقت و برنامه‌هایی که داشتم نگاه می کردم می‌دیدم به هیچ ترتیب به تمام این کارها نمی رسم. برای همین تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی بیشتر مطالب وبلاگ را به مدیریت توجه، زمان و برنامه ریزی شخصی اختصاص دهم. وبلاگ‌های زیادی در فضای وبلاگ‌شهر انگلیسی زبان به این موضوعات می‌پردازند ولی در میان وبلاگ‌های فارسی زبان خبری از چنین وبلاگ‌هایی نیست. ضمناً حالا که تعداد خوانندگان این وبلاگ به میزان قابل توجه‌تری رسیده است‌ (حدود 100 بیننده در روز) به این ترتیب می‌توانم مطالب ارزشمندتری در اختیارشان بگذارم.

البته در آینده هم مطالب شخصی لابلای مطالب اصلی وبلاگ خواهد بود ولی مدیریت زمان و توجه به عنوان یک تم اصلی در وبلاگ ادامه خواهد یافت. شاید بعداً از مجموع مطالب خوب یک دفترچه‌ای چیزی هم تهیه کردم.

آیا دوست دارید مطالب تازه و جدیدی بخوانید که به شما کمک کنند بهتر زندگی کنید؟

سه پست با یک کلیک می 5, 2008

Posted by Ali Shams in دين،‌ فرهنگ و جامعه, علم، تكنولوژي و نو‌آوري, يادداشت‌هاي شخصي.
6 comments

پست اول: ای بسوزه پدر این عاشقیت ها

شما چند بار عاشق کسی شده اید؟ چند بار در عشق شکست خورده اید؟ هر بار چه احساسی داشتید؟ هر بار به خودتان چه گفتید؟ تا به حال پیش آمده عاشق یک نفر بمانید و با اینکه او دیگر دوستتان ندارد؛ جواب تلفنتان را نمی دهد؛ و با سگ همسایه بهتر از شما برخورد می کند؛ چند ماه یا شاید چند سال هر از چند گاهی گوشی تلفن به دست شرح عاشقیّتتان را برایش داده باشید.

…از شما اصرار و از او انکار.

همه ما (به خصوص انسان های نر) به این در مبتلاییم و در صورتی که از نوعی نباشیم که مادر و عمه بزرگمان برایمان خواستگاری بروند چند باری طعم تلخ و شیرین عشق را چشیده ایم.

لحظه ی قبل از عاشق شدن یعنی درست قبل از آنکه بدانید دارید در سراشیبی عشق می افتید لحظه عجیبی است. در آن لحظه دقیقاً می دانیم که عاشق چه چیزی شده ایم ولی بعد کم کم فراموش می کنیم و این عشق تبدیل به احساس قوی و فراگیری می شود که دیگر در کنترل ما نیست. بعضی مان عاشق رو، بعضی عاشق تن می شویم و «گونه های جانوری روشن فکرتر» (که خودم را از این گونه می دانم) عاشق طرز فکر و فن بیان و علاقه ی مشترک به نمایشنامه های برشت می شویم.

پست دوم: کتاب هفته — انواع فکر ها نوشته دانیل دنت

آیا ما هیچ وقت می توانیم بفهمیم که در فکر یک نفر دیگر چه می گذرد؟ آیا یک زن می تواند تجربه مرد بودن را درک کند؟ آیا بچه ها در رحم مادر تجربیاتی دارند؟ یا در مورد سایر حیوانات؟ اسب ها در طول روز در مورد چه چیزهایی فکر می کنند؟ آیا عنکبوت ها فکر می کنند؟ یا اینکه این تارهای زیبا نتیجه چیزی مثل یک برنامه کامپیوتری است؟ چرا یک ربات پیشرفته نتواند هوشیار باشد؟ آیا ممکن است ربات ها روزی بتوانند احساس درد کنند یا مثل ما آدم ها نگران آینده شان باشند؟

دِنِت (Dennett) کتاب را با این سئوال ها شروع می کند.

دنت معتقد است فکر انسان بخشی از طبیعت اوست. یعنی یکی از چیزهایی است که در طول سالها مادر طبیعت (یا همان فرایند انتخاب طبیعی) در وجود ما کاشته است. دنت تاریخچه تکامل گونه ها را از میلیاردها سال قبل بررسی می کند و توضیح می دهد این فرایند چه طور باعث تولید چیزی مثل فکر انسان شده است. او از گیاهان شروع می کند و کاملاً توضیح می دهد چرا یک گیاه به شبکه عصبی نیاز ندارد و چه طور شبکه های اعصاب مرکزی پیش نیاز ایجاد تفکر شده اند. او تفکّر پیچیده انسانی را با توجه به زبان توضیح می دهد و در نهایت آینده را تشریح می کند که ماشین ها هم در آن می توانند فکر کنند.

kinds of minds

دانیل دنت در ویکیپیدیا - انواع فکرها در کتابفروشی آمازون - صفحه کتاب در google books - سخنرانیهای دنت در TED

پست سوم: عشق چیست؟

در جامعه انسانی زوجیت یک به یکی معمول و مرسوم است و طبیعی است که هر فرد به دنبال یافتن بهترین جفت ممکن باشد. در اینجاست انتخاب طبیعی (همان مادر طبیعت) وظیفه خود را به بهترین نحو انجام می دهد و عشق را وارد بازی می کند. مردها عاشق لب های سرخ، سینه های بزرگ و کمرهای باریک می شوند که نشانه های سلامت ژنتیک در جنس زن است و زن ها عاشق پول، دارایی، هیکل و قیافه و یا تن صدای کلفت مرد می شوند که همه نشانه هایی از آن است که این مرد اولاً ژن های مناسبی در اختیارشان می گذارد و دوماً پدر خوبی برای بچه هایی است که از آن ژن ها تولید می شوند.

آنچه خواندید به نظرتان تحقیر آمیز آمد؟ فکر می کنید در عشق شیرین و فرهاد چیزی آسمانی خوابیده است؟ شاید احساس کنید بهتان توهین شده است ولی با پیشرفت علم می دانیم که آنچه خوانده اید حقیقت محض است. ما همینقدر ساده فکر می کنیم و همینقدر ساده عاشق می شویم. نگاه شما به صورت نامزد، همسر و یا دوست دخترتان خیلی با نگاه یک گربه به گربه همسایه فرقی نمی کند.هر دو موجوداتی زنده هستید و هر دو احساس دارید.

شاید هیچوقت نتوانیم بفهمیم گربه ها چگونه عاشق می شوند ولی از رفتارشان به سادگی می توان حدس زد که احساسات قوی ای در روابطشان وجود دارد. شاید یک روز بتوانیم یک مانیتور به مغز یک سگ وصل کنیم و واقعاً ببینیم او چطور فکر می کند. شاید یک روز این کار را با یک انسان هم کردیم. آن روز توانسته ایم هوشیاری را توضیح دهیم. سئوال بزرگ این است که آیا یک روز می توانیم جدا از ترکیبات شیمیایی سازنده بدنمان فکر کنیم یا عشق بورزیم؟ آیا فکر ما چیزی جدا از این ترکیبات و واکنش های شیمیایی است؟

سخنرانی هلن فیشر در TED (شیمی عشق)

اینترنت برای پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها می 4, 2008

Posted by Ali Shams in يادداشت‌هاي شخصي.
add a comment

و اما من از یک سال پیش یک کامپیوتر در خانه پدری برپا کردم و بعد از مدتی هم یک خط ADSL بهش اضافه کردم و هر از چند گاهی یک چیز کوچک جدید درباره کامپیوتر یاد پدر و مادرم دادم. مادر بیشتر علاقه نشان می داد و راحت تر هم یاد می گرفت. با اینکه دو، سه هفته طول کشید فرق فایل و فولدر را یاد بگیرد، بعد از چند ماه برای یکی از کلاسهایش با Access یک دیتابیس کوچک درست کرد و فک پایینم را چسباند به زمین. پدر ولی خیلی اهل تکنولوژی نبود و همیشه می گفت «باشد برای یک وقت دیگر» یا «الان من آماده نیستم». تا وقتی که چند سایت سیاسی خوب نشانش دادم و به تکنولوژی علاقه مند شد.

پدر اول وبلاگ ها را کشف کرد و بعد سایت های رادیویی و بعد چون همه سایت هایی که دوست داشت فیلتر شده بود ناچار شد مفهوم «فیلتر شکن» را یاد بگیرد. من هم از فرصت استفاده کردم و پروکسی سرور و DNS سرور و IP و اینجور چیزها را هم یادش دادم. بعد از آنجا که فیلتر شکن ها هم فیلتر می شدند RSS را یاد گرفت و یک حساب کاربری در Google Reader باز کرد و کم کم از ایمیل استفاده کرد.

کم کم مکالمات ما سر میز ناهار (هر چند هفته یکبار ما با هم غذا می خوریم) شکل تازه ای به خود گرفت: «ویروس چیه؟»؛ «آنتی ویروس چیه؟»؛ یا «دیدی ابراهیم نبوی تو سایتش از علی دایی معذرت خواهی کرد؟»… و البته مکالمه محبوب من که چنین بود: «این آرش کمانگیر کیه؟ -همون سعید امامیه تغییر قیافه داده!»

کامپیوتر یاد دادن به پدر و مادر یکی از لذت بخش ترین تجربه های این یک سال بود برای من. امکانات جالبی هم به دست آوردیم مثل مکالمه تصویری که با Skype یا چت کردن با Google Talk و ایمیل که وقتی از ایران بروم (امید است!) خیلی به درد خواهند خورد. شما هم امتحان کنید، پشیمان نخواهید شد.

روزهای آرام بهاری آوریل 29, 2008

Posted by Ali Shams in يادداشت‌هاي شخصي.
1 comment so far

چند روزی هست که اینجا نیستم. بیشتر وقت ها غرق در فکرهای در هم پیچیده خودم هستم و چیزهایی که قبلاً تمام توجهم را اشغال می کرد مثل فیلم فارسی صامت برایم خسته کننده شده اند. حتی سوژه هایی که همیشه ناراحتم می کردند و باعث می شدند زیر لب فحشی نثار مادر سیاستمداری، مدیری، کسی بکنم مثل منظره یک جاده مستقیمکویری کسالت بار از جلوی چشم هایم می گذرند. انگار کسی در بالاخانه نباشد…

فکر می کنم به اینکه زندگی تا 10 سال دیگر چه شکلی به خود خواهد گرفت و بر خودم می لرزم. به آینده فکر می کنم. آینده خودم، آینده آنها که دوستشان دارم و آینده آنها که دوستشان ندارم، آینده کشورم و آینده دنیا… زندگی کوتاه است و به اشتباه خیلی طولانی به نظر می رسد. برعکس کوهها که خیلی بلندند ولی از دور کوتاه به نظر می رسند.

پی نوشت: هر از چند گاهی نیاز دارم یک استراحت چند روزه مغزی به خودم بدهم تا بتوانم زندگی را از ارتفاع بالاتری نگاه کنم. از فردا دوباره روند روزمره زندگی را ادامه می دهم و امیدوارم باز بتوانم بنویسم.

یک شعر و یک قول به خودم آوریل 20, 2008

Posted by Ali Shams in حكومت و سياست گذاري, يادداشت‌هاي شخصي.
3 comments
در راست، مردی ایستاده. نشانی بر سر دست گرفته و گروهی را به دنبال خود می کشد.

در چپ، مردی ایستاده. با اشاره دست گروه اول را نشان می دهد و گروهی دیگر از پیشش حرکت می کنند.

دو گروه، مشت ها گره و چهره ها دژم کرده مقابل هم صف کشیده اند. پتک ها و دندانشان را به هم نشان می دهند.

میانه ی دو گروه، درست وسط میدان نبرد، دهکده ایست که انگور تاکستان هایش سالهاست زیر ضربه پوتین له می شود.

دو مرد، امّا، پوزخندی کریه بر لب دارند. ایشان، هر دو، استاد قواعد بازی هستند.

پی نوشت: گوش دادن به اخبار ایران دیگر سخت تر از آن است که بتوانم تحمل کنم. به خودم قول داده ام تا مدتی فراموش کنم که دور و برم چه می گذرد. سعی می کنم چشم هایم را ببندم و کمی آسوده تر زندگی کنم.

هذیانهای شخصی 1 آوریل 19, 2008

Posted by Ali Shams in يادداشت‌هاي شخصي.
6 comments

این روزها خانه، موسیقی و کتاب خواندن تمام وقتم را پر می کنند. دیگر حتی طبیعت بکر ایران و سنگ های کوههایش هم دلخوشی دراز مدتی ندارند برایم. چند وقتی هست که هیچ چیز اینجا خوشحالم نمی کند. چند وقتی هست که شبها سعدی هم نمی توانم بخوانم. چند وقتی هست که فقط دوست دارم بروم یک جای دیگر. جایی که آنجا من، من نباشم.

شاید یک سالی باشد که به هیچ کجای تهران سر نزده ام. به جز موزه هنرهای معاصر که آن هم چون همین کنار خانه است و رسیدن بهش راحت. از خیابانهای تهران فراری ام. از ترافیک دیوانه کننده و راننده هایی که انگار یادشان رفته پدال ترمز کجاست… از مردم و قیافه هاشان که پشت یک نقاب قایم شده. اصلاً نمی شود به هیچ کس لبخند زد. از گشت های ارشاد هم فراری ام. اصلاً نمی توانم توی خیابانی قدم بزنم که کنار پیاده رو اش دارند چند آدم بیگناه را بی هیچ جرمی تفتیش عقاید می کنند.

هیچ وقت فکر نکرده ام و نمی کنم که بیرون اینجا بهشت است. گو اینکه خیلی از اینجا بهتر است ولی من نمی روم که به بهشت برسم. نه! من مثل خیلی ها نیستم که پی زندگی خوب یا خانه چند متر بزرگتر باشم یا بخواهم مدام پول روی پول جمع کنم. گوشت و خون من وصل است به اینجا. من مثل خیلی ها نیستم که تا رفتند یادشان رفت که اینجایی بودند.

ولی باید رفت. ایران امروز جای خوبی برای زندگی نیست و برای رشد کردن جای خیلی خیلی بدی است. مردم ایران چه گناهی دارند که باید اینگونه قربانی شوند؟